تبلیغات
امتداد

امتداد
شهدا ما شرمنده ایم
قالب وبلاگ
عراقی‌ها برای جلوگیری از روزه‌داری اسرا در غذای آنها نفت می‌ریختند اما اسرا هیچگاه در مقابل این فشارها تسلیم نشدند.


در دوران اسارتمان، براى روزه گرفتن امكاناتى نداشتیم. به ویژه براى تهیه غذاى سحرى كه واقعاً مشكل داشتیم. چون آنها مثل روزهاى عادى به ما صبحانه و ناهار و شام مى‌دادند و در میان خودشان هم تنها چند نفرى بودند كه روزه مى‌گرفتند.ما غذاهاى صبح را در یك سطل نگه مى‌داشتیم. دورش پلاستیك مى‌كشیدیم و رویش پتو مى‌انداختیم. ناهار و شام را هم كه به ما مى‌دادند، به همین شكل نگهدارى مى‌كردیم تا گرم بماند. 


زمان افطارى كه مى‌رسید، به ترتیب از غذاهاى صبح و ناهار شروع مى‌كردیم و غذاى شب را كه حدود ساعت 5/5 یا 6 عصر مى‌دادند، براى سحر نگه مى‌داشتیم. 

مسأله گرم نگه داشتن غذا باعث شد بتوانیم المنت درست كنیم. براى این كار ترانس یكى از مهتابى‌ها را كه دو ترانس داشت باز كردیم، فلزهاى دورش را درآوردیم. یك سیم بدون رویه به دو طرف آن وصل كردیم و به این ترتیب یك المنت قوى ساختیم كه با آن مى‌شد یك سطل آب را گرم كرد و از آن به بعد وضع سحرى ما خوب شد. از ساعت 12/5 شب به بعد دو نفر مسؤول گرم كردن غذاها مى‌شدند. یك سطل را تا نصفه آب مى‌كردیم و المنت را در آن مى‌انداختیم و سطل غذا را روى آن مى‌چیدیم و یك پتو روى تمام آنها مى‌انداختیم و بخار آب داغ، غذا را گرم مى‌كرد. 

در هر آسایشگاهى یكى دو نفر از اسرا دعاى سحر مى‌خواندند. اسراى دیگر هم كه از خواب بیدار مى‌شدند، مى‌نشستند و با توجه كامل، انگار كه در یك مسجد هستند، به دعا گوش مى‌دادند. بعد از خوردن سحرى، نماز صبح را به جماعت مى‌خواندیم و وقتى مى‌خواستیم بخوابیم، تازه یادمان مى‌افتاد كه اسیر هستیم، زیرا جایمان بسیار تنگ بود و موقع خوابیدن خصوصاً برادران چاق دچار مشكل مى‌شدند. 

واقعاً آن شبهاى اسارت و آن سحرهاى روحانى چه صفایى داشت. با یكى از برادران كه صحبت مى‌كردم، به او گفتم: حتماً منتظرى افطار شود و آبى بخورى. او گفت: نه، من منتظر سحرم و لحظه شمارى مى‌كنم كه آن لحظات روحانى فرا برسد و همه چیز غیر او را فراموش كنم. 

نزدیكى‌هاى آخر ماه مبارك رمضان بود كه یك شب عراقى‌ها نزدیك سحر به آسایشگاه ما آمدند، موضوع از این قرار بود كه یكى از سربازهاى عراقى از پشت پنجره دیده بود كه ما جاى كترى چاى و ظرف غذا را عوض مى‌كنیم. بخار زیادى هم كه بلند مى‌شد، مشخص مى‌كرد كه داریم چیزى را گرم مى‌كنیم. یكى از بچه‌ها كه مى‌خواست بیرون را نگاه كند،یك مرتبه او را دید و فریاد زد: حازم پشت پنجره ایستاده و دارد نگاه مى كند. اسرا هم زود بند و بساط المنت را جمع كردند و آن را توى سطل زباله انداختند. چند لحظه بعد هفت هشت عراقى داخل آسایشگاه شدند و با عصبانیت سراغ مسؤول آسایشگاه را گرفتند. مسؤول آسایشگاه برادر حمید حیدرى، گفت: چى شده؟ سرباز عراقى گفت: شما المنت دارید. المنت را بیاورید. 
او گفت: ما المنت نداریم. 

حازم سرباز عراقى گفت: چرا دروغ مى‌گویى؟ مگر تو فردا نمى‌خواهى روزه بگیرى؟ من با چشمهاى خودم چند لحظه پیش دیدم. 

حیدرى در جوابش گفت: دروغ نمى‌گویم. المنت نداریم. بیا تمام اینجا را بگرد، اگر ما المنت داشتیم هر كارى خواستى بكن. 

عراقى‌ها شروع به گشتن كردند ولى هر چه گشتند چیزى پیدا نكردند. حازم درحالى كه سخت عصبانى بود، به فرماندهشان گفت: ببینید، این غذاها هم گرم است! ظرف غذا و كترى چاى را آوردند وسط آسایشگاه و وقتى در كترى را باز كردند، بخار از آن بیرون زد. البته كترى چاى داغ بود ولى ظرف غذا را تازه گذاشته بودیم و زیاد گرم نبود. فرمانده گفت: چرا این چاى داغ است؟ گفتم: ما چاى را كه مى‌گیریم، توى یك پلاستیك قرار مى‌دهیم و دورش پتو مى‌پیچیم تا گرم بماند، اگر المنت داشتیم غذاهایمان هم داغ بود، در حالى كه مى بینید غذا سرد است. فرمانده به غذا دست زد دید سرد است به حازم گفت: مگر تو نگفتى غذا داغ است؟ پس چرا سرد است؟ و حازم درحالى كه هاج و واج مانده بود، جواب نداد. 

جالب‌تر اینكه سطلى كه درونش آب داغ بود، همین طور داشت بخار مى‌كرد و بخار آب همه جا را گرفته و دیوار را خیس كرده بود و ما درحالى كه به طرف بخار نگاه مى‌كردیم، با خود مى گفتیم اگر متوجه شوند كارمان زار خواهد بود. ولى انگار آنها كور شده بودند و آن قسمت را نمى‌دیدند و یا اگر مى دیدند، متوجه نمى شدند. به هر حال، فرمانده رو به حازم كرد و گفت: چرا این موقع شب مرا از خواب بیدار كردى؟ آنگاه رو به رزاق، یكى دیگر از سربازها كرد و گفت: من مى‌روم، شما دو تا بمانید. اگر المنت را پیدا كردید، من مى‌دانم و این اسرا و اگر پیدا نكردید، من مى دانم و شما! 

بعد از رفتن فرمانده، حازم مقدارى گشت، حتى تا بغل سطل آب جوش هم رفت اما متوجه آن نشد. كیسه‌ها و لباسهاى چند نفر را كه به آنها مظنون شده بود، گشت ولى چیزى پیدا نكرد. دست آخر به سرباز دیگر گفت: حالا چه كار كنیم؟ اگر دست خالى برویم، فردا فرمانده پدرمان را درمى‌آورد. سرباز دیگر گفت: نمى‌دانم. خودت گفتى كه المنت را دیده‌اى! حازم گفت: بابا، من خودم المنت و سطل آب را كه بخار مى‌كرد دیدم، اصلاً چایشان حتى از موقع تقسیم چاى هم داغ‌تر بود. 

خلاصه كار به جایى رسید كه حازم به ارشد آسایشگاه التماس مى‌كرد كه این المنت را به من بده، و گرنه فرمانده مرا مى‌كشد. ارشد آسایشگاه به او گفت: ما المنت نداریم. ولى اگر تو سرباز خوبى بودى، یك جورى به تو كمك مى‌كردیم، اما تو اسرا را اذیت مى‌كنى و آنها را كتك مى‌زنى. به علاوه كتكى كه تو مى‌زنی با بقیه فرق دارد، چون تو هم بیشتر مى‌زنى و هم وحشیانه‌تر. 

ولى آن سرباز بدبخت اصلاً متوجه حرفهاى حمید نمى‌شد و فقط مى‌خواست هر طور شده او راقانع كند تا المنت را بدهد. آخر سر گفت: لااقل یك المنت به من بدهید تا به فرمانده نشان بدهم قول مى‌دهم با شما كارى نداشته باشیم و اگر گفتند آنان را بزنید، من شما را كمتر مى‌زنم. 

حمید گفت: من المنت ندارم، ببین اگر كسى دارد از او بگیر. بچه‌ها همینطور با تمسخر به او نگاه مى‌كردند حازم گفت: شما مى‌خواهید فردا روزه بگیرید، كارى نكنید كه روزه‌هایتان باطل شود. خلاصه هرچه التماس كرد، نشد و آخرسر گفت: از این به بعد مى‌دانم چه بلایى سرتان بیاورم. آنقدر كشیك مى‌دهم تا یك مدركى از این آسایشگاه پیدا كنم و رفت. 

هنوز از در آسایشگاه خارج نشده بود كه ما دوباره المنت را كار گذاشتیم و غذا را روى آن قراردادیم تا گرم شود، منتها آن قسمت را كه فرمانده دست زده بود، دور ریختیم. غذا را آوردیم و گذاشتیم وسط و بعد از خواندن دعاى سحر، به خوردن سحرى پرداختیم و غائله آن شب تمام شد. المنت را هرشب تمیز و خشك مى كردیم تا زنگ نزند و بعد سیم و آهن را جداى از هم كنار مى‌گذاشتیم. 

فرداى آن شب وقتى براى آمار آمدند، در اتاق ما را باز نكردند. فرمانده عراقى زمانى با سربازها به اتاق ما آمد كه المنت دست یكى از اسرا بود و بلافاصله آن را تا كرد، سیمش را در یك دست گرفت و آهنش را هم در دست دیگرش مخفى كرد. افسر عراقى به اسرا مقدارى بد و بیراه گفت و فحش داد و افزود: شما ادعا مى كنید مسلمانید و روزه مى گیرید ولى من مطمئنم كه شما المنت دارید. تا المنت را ندهید روزه هایتان قبول نیست! از این حرف او خنده مان گرفت. فرمانده كسانى را كه خندیده بودند، بیرون كشید و آورد وسط آسایشگاه و به سربازها گفت: اینها را بزنید. بعد گفت: خوب، حالا المنت را بدهید و گرنه همه تان را تنبیه مى‌كنم! كسى چیزى نگفت. دستور داد لباس‌هاى همه را در بیاورند و ببرند بیرون و تمام آسایشگاه را بگردند. المنت در دست یكى از اسرا بود و دردست چند تا از اسراى دیگر هم قطعات رادیو، زیرا رادیو را اوراق مى‌كردیم تا به دست عراقى‌ها نیفتد. 

اسرایى كه این وسایل در دستشان بود به اتاق بغلى ما، آسایشگاه ?? رفتند كه خالى بود و اسراى آن را براى آمار بیرون برده بودند. آنان هم هرچه گشتند چیزى پیدا نكردند. وقتى به آسایشگاه برگشتیم، دیدیم همه وسایلمان به هم ریخته است. بعد هم با شیلنگ و كابل آمدند به ضرب و شتم اسرا پرداختند و وقتى خسته شدند، رفتند. موقع رفتن مى خواستند در آسایشگاه را هم ببندند كه یكى از برادرها از فرمانده پرسید: آخر جرم ما چیست؟ براى چه مى خواهید در را ببندید؟ گفت: چون شما المنت دارید. آن برادر گفت: شما این قدر گشتید و چیزى نیافتید. شاید این حازم خواب آلود بوده و اشتباه دیده است و فرمانده نگاهى به او انداخت و همه رفتند. 

منبع : ایسنا

سلام و درود خداوند بر شما که با پیروی از اسلام و مقام ولایت، ایران و ایرانی را سربلند نمودید .

التماس دعا

[ سه شنبه 1391/03/30 ] [ 13:55 ] [ nasrollah ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ
دوست عزیز سلام
سعی بر آن است که در این وبلاگ مطالبی از شهدا درج گردد که کمتر به گوش خورده و خیلی کم شنیده ایم باشد تا معرفتمان به جایگاه شهید و شهادت کامل گردد انشاالله .
خوشا آنان كه جانان می شناسند
طریق عشق و ایمان می شناسند
بسی گفتیم و گفتند از شهیدان
شهیدان را شهیدان می شناسند

نویسندگان
لینک های مفید






آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب